از خیلیا شنیدهم که آدما فقط بهخاطر کمبود اعتمادبهنفس یا مضطرب شدن نیست که یه کار عملی رو خوب درنمیارن؛ گاهی بهخاطر اینه که تا یه مقدار خوبی از اون کار رو مطابق با ایدهآلهاشون و حتی با تأیید سفت و محکم از بقیه جلو میبرن و به یه نقطهای میرسن که برای خودشون دست میزنن و سوت میکشن و قربونصدقهی خودشون میرن. این جا درست همون جاییه که گند میزنن. اون قدر درگیر افتخار کردن به خودشون میشن که کارهای سادهی باقیمونده رو به فنا میدن.
من معمولاً موفّق بودم. چند تا تصمیم درستوحسابی بیشتر تو زندگیم نگرفتم ولی برای همونا تمام تلاشمو کردم و به نتیجهای که میخواستم، رسیدم. توی راه رسیدنش هم بیشتر با همون مشکل اضطراب و ترس از این که نکنه نشه درگیر بودم تا این که از اون ور بوم بیفتم. جدا از این که در نظرم نرسیدن، بسته به بزرگی و کوچیکی هدف، تلخه، اینا رو نوشتم که بگم اگه دو هفتهس که دارم از پس یه چیز خیلی معمولی برنمیام، دقیقاً به همین دلیلیه که از خیلیا شنیدهم و میشنوم: بیظرفیتبازی درمیارم. خیلی بده. انگار سقوط کردهباشم ته چاه.
نگران نباش. باز هم تلاشتو ادامه بده.
اگه کمکی از دست من بر میاد، هستم.
مرسی مهربانا. :)