[خیلی وقته اینجا ننوشتهم، نه از سر تنبلی بر عکس بقیۀ اوقاتی که وقفه میافتاد بین وبلاگ نوشتنم. و الان هم که مینویسم حالم خوب نیست. فقط دارم سعی میکنم بار سنگینی رو که روی سینهمه بذارم زمین.]
تو این روزایی که گذشت من فیشهای تحقیق ناصرخسرومو نوشتم، دوتا کتاب ویرایش کردم، به شوخی لوس سرویراستارم نخندیدم، ساعت نُه شب کوچۀ تاریک و خلوت رو زیر نور ماه راه رفتم و «ماتاب شبان» خوندم و احساس خوشحالی کردم، کاسۀ شیر و چیپفم رو سر کشیدم و بعدش دوردهنمو با آستینم پاک کردم، دیوانهوار خندیدم، دیوانهوار گریه کردم، برای شیشمین بار و هفتمین بار رفتم اون بیمارستان لعنتی و روی ملافۀ سفید دراز کشیدم تا تزریق دارو تموم شه، یک هفتۀ تمام پشت دخل نمایشگاه ادبیات وایسادم و دستمزد بهم یه کتاب خیلی ارزشمند داد به انتخاب خودش، پشت سر هم قهوه خوردم، کابوس دیدم، شال صورتی سرم کردم بعد از روزها مشکی پوشیدن، کهنهفروشیا رو بالا و پایین کردم، حیاط رو جارو کردم، زیر نور کمجون چراغهای جلوی ادبیات ویدیومسیج دادم و خندیدم، احساس کردم عاشق شدهم، چند روز نتونستم به استادم نگاه کنم چون من رو در گریهآلودترین وضع ممکن دیده بود، بعضی شبا نصفهشب از خواب بیدار میشدم و بیمارگونه میرفتم بالای سر مامانم تا ببینم قفسۀ سینهش تکون میخوره یا نه، رفتم زیر ماسک اکسیژن، برای اولین بار باقالاقاتوق پختم، از بالای پلهها نگاه کردم که تو کف وایساده و با بقیه حرف میزنه و قلبم محکم خودشو میزد به سینهم، به خانم بوفهدار کتابخونۀ مرکزی چشمک زدم برای اینکه رمز کارتشو یاد گرفته بود، فروریختم، جلوی شمعهای دور فردوسی «از خون جوانان وطن لاله دمیده» خوندم، گریه کردم، گریه کردم، گریه کردم، شب اولین امتحانم تو خونه هیچکس نبود و برای چند ساعت حس میکردم بیپناهترین آدم دنیام که مامانبزرگش بهش نمیگه «خدا به همرات. موفق باشی.» و وقتی اینو حس کردم دیگه درس نخوندم، صبح اولین امتحانم مثل مردهای متحرک، شوکه، بیروح، وحشتزده رفتم سر امتحان و بدیهیاتی رو به خاطر نمیآوردم، شب تو خواب جیغ کشیدم و سوختم، گریه کردم، نگران حالم زنگ زد و پرسید راه افتادهام یا نه، سر امتحان میون چهل نفر با صدای بلند زدم زیر گریه، علی بهم پیام داد: «کیانا حالت خوبه؟ داره شلوغ میشه»، اومدم بوفه و انقدر با هم گریه کردیم که همه ساکت شدن، اومد توی گروه نوشت که تو رو خدا یکی حرف بزنه، نفستنگی گرفتم، دوباره مشکی پوشیدم، غصه خوردم، یه گلدون کوچولوی خوشگل آلوئهورا هدیه گرفتم از کسی که چشماش قرمز بود و فهمیدم گریه کرده، با فریادهای «اللهاکبر» سر جلسهٔ امتحان لرزیدم، ادای آدمایی رو دراوردم که سعی میکنن به دوستاشون روحیه بدن، «برادر بیقراره، برادر نوجوونه، برادر شعلهواره، برادر غرق خونه، برادر کاکلش آتشفشونه»، جلوی پلههای ترکاشوند نشستیم و حرف زدیم و گریه کردیم، زینب رو دیدم و لبخند زدم، با عوضیترین پسر دنیا دعوا کردم، وقتی روبهروم نشسته بود دستشو از روی میز گرفتم و سرمو گذاشتم روی شالگردنم و خوابیدم، برای خانم همسایه کیک پختم، فهمیدم شاگردم داره برای آیلتس میخونه و قراره بره، یکی از صمیمیترین دوستامو از دست دادم، عصبی شدم از بودن کسی که حق نداشت وارد رابطهم بشه، حسودی کردم، سر گارد ویژهای که توی کوچه و جلوی خونهمون وایساده بود داد کشیدم، برای تولدی که میخواستم برم کارت هدیه گرفتم، نگران بازداشت و بازجویی دوستام زیر برف یهویی شدید گریه کردم، توی ون تجریش- دربند احساس شادی کردم بعد از ماهها یا سالها یا قرنها، حلیم خوردم، تو مترو یه آهنگی گوش میدادیم و میگفتیم چه تصویری باهاش میاد تو ذهنمون و انقدر حواسمون پرت شد که سهتا ایستگاه جا موندیم، تولد براش گرفتم، تولد برام گرفت، خوشگلترین گلدون نرگس دنیا رو بهم هدیه داد، چیزکیک توتفرنگی درست کردم، براش «خراسانیات» رو پیشخرید کردم، گریه کردم برای جای خالی سبزهای که مامان زهرا دیگه نمیکاره، شبا با گرگرفتگی از خواب بیدار شدم، تو بغلم گریه کرد برای حال بد مامانبزرگش، تا هشت شب نشستم تو دفتر استادم و حرف زدم، به معاون آموزشی دانشکده نامه نوشتیم و اعتراض کردیم، فیلترشکنم وصل شد به سرور کیف اوکراین و اشکهام داشتن کف اتوبوس رو پر میکردن و اونقدر عصبی و ناراحت شدم که گردنم برای سه روز گرفت، وسط جوجهکباب خوردن توی بوفه بغضمو قورت دادم، زلزله اومد، سیل اومد، حس کردم نمیتونم اونقدر که باید محبت کنم به آدمها، جلوی خونهٔ قدیمیمون وایسادم و به پنجرهٔ اتاق سابقم نگاه کردم، دلم تنگ شد، کرونا شیوع پیدا کرد، رفتم تو قرنطینه و اصلاً نفهمیدم درختای توی حیاط کی شکوفه دادن و سبز شدن.
من بدترین روزهای زندگیمو گذروندم. نه فقط من، این روزها خیلیها رو افسرده و غمگین و منزجر کرد. خیلیها چیزهایی از دست دادن که هیچکس نمیتونه نبود اونا رو براشون جبران کنه. حال هیچکس خوب نبود و نشد. میدونم. من چنان خفهخون گرفتم که هنوز هم نمیتونم درست بنویسم حالمو. شاید اگه من هم همون روزا خودمو تو اینستا و شاید اینجا خالی میکردم، این حجم از تنفر و غم و خشم توی دلم سرد نمیشد. و البته مگه میشه که سرد بشه؟ داغ انتقامی که هر روز و هر لحظه دارن از من میگیرن سرد نمیشه. فقط زمان از سر هیجانات من گذشته و منجمدشون کرده توی وجودم و هر بار که غمی تازه بشینه روش، سنگینتر میشه و من باهاش کنار نیومدهم. نمیدونم چی میشه. هیچ نمیدونم چی میشه، چون تو این روزا خوب فهمیدم حتی وقتی انتظار هر اتفاقی رو میکشم باز هم فاجعهها چند قدم از هر تصوری که دارم جلوترن و غافلگیرم میکنن. هر روز، هر ساعت دستی میرفت توی سینهم و قلبم رو میفشرد، اونقدر که حس میکردم نفسم از درد بالا نمیاد و شاید همین الان باید بشینم روی زمین و چشمامو ببندم و همهچی تموم شه. و من ذرهای اغراق نمیکنم. و من ذرهای اغراق نمیکنم که هر ثانیه برام جهنم بود. الان تموم شده؟ نمیدونم. زندگی عادیتر شده. هر مصیبتی بعد از اینکه زمان دستی به سرش میکشه، عادیتر به نظر میاد. ولی برای من شاید خیلی بیشتر طول بکشه. من میدونم دیگه اون کیانای سابق نمیشم. من عزیزترین آدم زندگیمو کردم زیر خاک و پذیرفتمش، چون این چرخه طبیعیه. ولی کاش یکی پیدا شه و به من بگه کجای این مصیبتایی که سرمون میاد «طبیعی»ئه. کاش یکی پیدا شه و بگه چرا اینجوری کردهن و میکنن با زندگی ما. کاش یکی بگه چرا جرئت ندارن بگن آبان امسال چند نفرو کشتن، چرا هواپیمای مسافربری رو با دوتا موشک زدن، چرا پونه رو کشتن، چرا عذرخواهی نکردن، چرا استعفا ندادن، چرا از شرم نمردن. کاش یکی میتونست توضیح بده چرا قم رو قرنطینه نکردن، چرا به یه وضعیت بحرانی بهداشتی به چشم جنگ نگاه میکنن و نمیفهمن باید مدیریتش کنن و تانک و اسلحه و تهدید و رجزخونی لازم نیست. کاش یکی پیدا میشد و میگفت چرا آدمای دور و نزدیک من دارن کشته میشن. این «کاش»هایی که میگم از نهایت ناامیدی میاد، از اون حفرهٔ تاریک سرد سیاهی که دیگه هیچ بارقهای از امید توش نمونده. از همهچی بریدهم و تنها چیزی که باعث میشه هنوز به زنده بودنم ادامه بدم لبخند گهگاه مادرمه و «تو تنها دلخوشی منی.» میون این بیدرکجاییها.
امسال تموم میشه، ولی من پر از خشم و نفرت باقی میمونم. ما همهمون همینیم. فراموش نمیکنیم. یادمون میمونه. و خدا میدونه کی و چطور، ولی این زخمها سر باز میکنن و اون وقته که دیگه «میشه تسلیم شب و اسیر کابوس نشد.»
تا اون موقع، باید امیدوار شم. باید امید رو به خودم برگردونم.
نزدیک پنج صبحه و من بالاخره کتابو فرستادم. بعداً از کار مینویسم، از همین کتاب مخصوصاً که با مردم هشیار چه کرد! بهش پیامک دادم: «فرستادم. ^__^ ببخشید که اذیتت کردم این مدت. ممنونم که کمکم کردی.» و با خودم فکر میکنم اگه نبود و اگه روزهای پیدرپی نمیاومد بشینه کنارم و بگه بشین با هم انجامش میدیم، شاید میون فشار کاری قبل نمایشگاه و بیاعتنا به نگرانی و پیگیری سرویراستار، سند کتاب رو دوباره براشون ایمیل میکردم با این یادداشت: «بااحترام، از ویرایش این کتاب انصراف میدهم.» به خاطر چرخۀ «غم، بیحوصلگی، کار نکردن، اضطراب» قفل کرده بودم و هیچ نمیدونستم چه کنم. راهم انداخت. مینویسم که یادم بمونه برای اولین بار حس کردم اونی که دوستم داره تو شرایط به زعم خودم سخت، هر جور بتونه کمکم میکنه تا حس نکنم تنهام.
الان که مینویسم، نشستهم گوشهٔ رواق دارالحجهٔ حرم امام رضا و نزدیک نماز ظهره. اینجا آنتن نداره؛ راستیراستی انگار از دنیا جدا میشی. صدای روضه میاد. دیشب رسیدم و اومدم حرم. انقدر سرد بود که انگار توی هوا بلورهای یخ یا قطرههای شبنم مینشست روی پوست صورتم. از بابالجواد اومدم به یاد آخرین باری که با مامان زهرا اومدیم. وقتی وایساده بودم برای اذن دخول، کم مونده بود بشکنم از احساس شرمندگی و سرشکستگی و غم و بیکسی. یعنی اجازه دادهن که بیام؟ خیلی طول کشید تا بیام داخل. سرمای روی فرشای صحن از توی پاهام میرفت تا قلبم و انگار که آب روی آتیش باشه، آروم میشدم. توی حرم یه گوشه پیدا کردم و به اندازهٔ تمام داشتهها و نداشتهها و رفتهها و اومدهها اشک ریختم و سبک شدم. اونقدر سبک شدم که الان حس میکنم نزدیکم به حال خوب. دعا میکنم. دوست دارم تا ابد بشینم همینجا و فکر کنم. دوست دارم اینجا رو. اینجا عقده از زبونم باز میشه؛ راحت حرف میزنم.
شهر ریخته به هم، من اما وایساده بودم گوشهٔ دنج شیرینی فرانسه، لیوان شیرکاکائوی گرمم رو گرفته بودم بین دستام. ازش پرسیدم: «از پارسال خوشحالتری؟» یهکم فکر کرد و گفت آره. آرهای رو که گفت گرفتم به مثابهٔ بهترین خبری که در چند ماه گذشته به گوشم خورده. از شوق گریه کردم.
چند ساعت بعد پیام داد: «کیانا تو واقعاً آدم بزرگی هستی. با دیدن هیچکی حالم انقدر تغییر نمیکنه. تو باشگاه داشتم به این سؤال فکر میکردم که آیا بین بزرگی آدمها و بزرگی رنجشون ارتباطی وجود داره؟!»
اینو اینجا مینویسم که تو ذهنم بمونه من هنوز از پارسال علی رو دارم، تنها نقطهٔ روشنی که خوشبختانه هنوز دست ترسها و فاصلهها و بیخیالیها بهش نرسیده و نورش رو تو قلبم کم نکرده. و امیدوارم که هیچوقت نرسه.
D’accord... je crois que de différentes langues créent de différentes sense, si tu comprends ce que je dis.
In the absence of a rat-tat-tat on my heart, tonight I was trying hard to find some sentences for expressing my emotions but I’ve never seen a quote representing me better than this:
“If I ever decide to give up on you, you need to understand how much that took out of me. I’m the type who gives endless chances, always has your back and truly accepts you for who you are. When the rest of the world doesn’t want you, I will. So if I decided to give up on you, please understand that it took everything that was left inside of me to leave you alone.”
Euh... La nuit dernière je rêvais de toi quand même.